جمال رضايى

85

بيرجندنامه ( فارسى )

31 - 1 - محلّهء كل‌بانوجوجه ( ملّى كل « 1 » بانوجيجه malley kole banu jije ) : در آخرين نقطه‌اى كه آب قنات كوشه ( عباس‌آباد ) رو باز مىشد و آب آن قنات براى زراعت به « كشمان » كوشه جارى مىگرديد محلّه‌اى كشاورزنشين و فقيرنشين وجود داشت كه به اين نام خوانده مىشد . شايد بانويى كه محلّه به نام او خوانده شد « كوچك جثّه » بوده و از آن جهت او را « بانوجوجه » ( بانو جيجه banu jije ) مىگفته‌اند . « جيجه » تلفّظ گويشى واژهء « جوجه » است . 32 - 1 - محلّهء كل دهشاهيان ( ملّى كل داشييا [ ن ] malley kole dasiyo [ n ] ) : در محلّهء بزرگ پايين‌شهر ( ته ده ) - در فاصلهء دو آب‌انبار « عمه عمه » و « جناب شيخ » - از روبروى مسجد « حيدر حسن » كوچه‌اى به سوى جنوب سرازير مىشد كه به كشمان منتهى مىگرديد و چند كوچهء فرعى بن‌بست و بن‌باز داشت كه بر روى هم يك محلّه را تشكيل مىداد . آن محلّه به اين نام معروف بوده است . در مورد وجه تسميهء اين محلّه داستانى نقل مىكنند كه نمايان‌گر وضع اقتصادى آن روزگار است « 2 » .

--> ( 1 ) . « كل » در گويش بيرجند به معنى « سوراخ » و « حفره » است و با گسترش معنى به معنى لانه ، آشيانه ، خانه ، محلّه و گودى كه آب در آن باشد و . . . به‌كار مىرود . ( 2 ) . مىگويند : يك روستايى - در روزگاران گذشته - جوال آردى بر پشت الاغش به بيرجند آورده بود كه آن را بفروشد هنگامى كه از اين كوچه مىگذشت كه به بازار برود از يكى از خانه‌ها صداى مردى را شنيد كه خطاب به همسرش مىگفت : آن « ده شاهى » را در كهنه‌اى پيچيده و در سوراخ فلان ديوار پنهان كرده‌ام ، اطّلاع داشته باش . روستايى جوال آرد را به شهر و بازار برد و هرچه رفت و گشت كسى آن را نخريد ، چون كسى نياز نداشت . فكرى به خاطر روستايى رسيد كه به همان خانه‌اى برود كه صاحبش « ده شاهى » در ديوار آن پنهان كرده بود و همين كار را هم كرد ، در راه اسم صاحب آن خانه را از مردم پرسيد و ياد گرفت و به در خانه مزبور رفت و در را زد . همسر صاحب‌خانه در را باز كرد و روستايى و الاغ و جوال آرد را ديد و پرسيد چه مىخواهد و چه‌كار دارد ؟ روستايى به بانوى خانه گفت شوهر شما ( آقاى . . . ) اين جوال آرد را از من خريد و نشانى خانه را به من داد و گفت به شما بگويم كه اين جوال آرد را تحويل بگيريد و آن « ده شاهى » را كه در كهنه‌اى پيچيده و در سوراخ فلان ديوار نهاده است به من بدهيد . همسر صاحبخانه كه ديد « نشانى » درست است سخن آن روستايى را باور كرد و به او گفت جوال آرد را پياده كن و به درون خانه بياور . روستايى اين كار را كرد ، آنگاه زن رفت و « ده شاهى » را آورد و به روستايى داد و به او گفت حالا بيا آردها را خالى كن و جوال خود را بردار ، روستايى براى آن‌كه زودتر فرار كند گفت شوهر شما آردها را با جوال خريده است و بىدرنگ الاغش را سوار شد و به سرعت از آنجا دور گشت درحالى كه با اين حيله پنجاه من آرد ( به سنگ بيرجند ) را با جوال آن به « ده شاهى » با شيّادى فروخته بود . ظهر هنگام كه مرد صاحبخانه به منزلش برگشت در هشتى خانه جوال آردى را ديد و از همسرش دربارهء آن سؤال كرد . زن ماجرا را بازگفت . مرد برآشفت و همسرش را مورد طعن و شتم و سرزنش قرار داد كه چنين فريب خورده است . از آن پس آن كوچه و محلّه به اين نام مشهور شده و هنوز شهرت دارد ( براى آگاهى خوانندگان يادآور مىشود كه نويسنده اين كتاب